محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

1721

تاريخ الطبرى ( فارسي )

گويد : و چون كار جنگ بالا گرفت ابو محجن كه در قصر محبوس و مقيد بود بالا رفت و از سعد بخشش خواست اما سعد با او تندى كرد و پس فرستاد و او پيش سلمى دختر خصفه رفت و گفت : « سلمى ! دختر آل خصفه ، ميتوانى كار نيكى انجام دهى ؟ » گفت : « چه كارى ؟ » گفت : « مرا رها كنى و اسب بلقا را به من دهى ، خدا را متعهدم كه اگر بسلامت ماندم پيش تو باز گردم و پاى در قيد نهم » سلمى گفت : « اين كار از من ساخته نيست » ابو محجن همچنان پاى در قيد برفت و شعرى مىخواند به اين مضمون : « اين غم بس كه سواران با نيزه هلاك شوند » « و من اينجا بسته باشم و قيد بر پاى . « وقتى برخيزم آهن مرا بدارد » « و درها به روى من بسته باشد » « مال بسيار و ياران داشتم » « و مرا رها كردند كه هيچكس را ندارم » « خدا را متعهدم كه اگر مرا رها كنند » « هرگز ره ميخانه نگيرم » سلمى گفت : « استخاره كردم و به تعهد تو رضا مىدهم » و او را بگشود و گفت : « اسب را به تو نمىدهم » و بجاى خود رفت . ابو محجن اسب را براند و از آن در قصر كه مجاور خندق بود برون برد و بر آن نشست و بتاخت تا نزديك ميمنه رسيد و تكبير گفت . آنگاه به ميسرهء پارسيان حمله برد و ميان دو صف با نيزه و سلاح خود شيرينكارى ميكرد ، بقولى اسب زين داشت و بگفتهء قاسم لخت بود . آنگاه از پشت صف مسلمانان سوى ميسره تاخت و